* بار الها*
ميترسم از خويش و از اين سرنوشتي كه در انتظار من است ،ميترسم از اين بيابان و شورهزاري که در پيش روي من است ، ميترسم که مرگ به سراغم بيايدو آرزوي رسيدن به تو را اين بار او از من بستانداما اي معبود من ،من اين باور و ايمان را روي قلبم حک کردم که با مردنم به سوي تو باز ميگردم
پس اي پروردگار بيهمتا به لطف وکرم خويش مرا از مرداب رهايي ده و تواني ده خويشتن را از هرچه بدي است پاک کنم تا رو سفيد به سوي تو بازگردم.
من اسيري هستم که زنجيرها ويوغ هاي گردنم از وفاي به توست.اي پرنده پرواز کن ، با اينکه پرو بالت زخمي است ولي باز پرواز کن.
مگذار سکوت و رخوت اين قفس ، شوق واشتياق رهايي را در تو بخشکاند . ميدانم رهايي از اين قفس بسيار سخت است و تو را ديگر توان جدال با اين ميلههاي فولادي نيست ، ولي نگذار يأس و ناميدي شوق رفتن را از تو بگيرد . نگذارکه التهاب قفس لذت پرواز و آزادي را از ياد تو ببرد.
اي پرنده بدان که قفس هرگز نميتواند پرواز را از ياد تو ببرد چون پرنده يعني پرواز و پرواز يعني آزادي ...خدايا، بار الها، اي معبود من،خيلي دلم گرفته،ديگر از اين تکرار ملال آور روزها خسته شدهام
خدايا، تو خود ميداني که چه سخت است اگرکه ماهي کوچک، اسير آبي درياي بيکران باشد
خدايا تو خود ميداني براي من که هميشه با تو زندگي کردهام اين سير تکراري روزگار که ناخواسته مرا به کام خود ميبرد چه قدرملال آور وخسته کننده است
چگونه ميتوانم حمدو ثناي تو را از زبان چکاوکها بشنوم درحالي اين تکرار اشتياق خوب شنيدن را از من سلب کرده است.خدايا ميترسم که اگر به همين منوال پيش رود ديگر شعلههاي عشق تو در وجود من هر روز بي فروغ و بي فروغتر شود. تا جايي که ديگر نه اشتياقي براي پرواز داشته باشم و نه اميدي به رهايي .....
پس اي خداي مهربان مرا از اين تکرار، از اين يکنواختي که همهي روزهاي مرا فرا گرفته است رهايي ده .خدايا به من اشتياقي ده تا دوباره چشمانم قادر به ديدن شكوه تو درزيبايي گلها باشد.خدايا به من اشتياقي ده که بتوانم صداي مناجات تو را از زبان و قلب چکاوکها بشنوم.خدايا به من عشقي ده که روز به زور به تو نزديکتر شوم......خدايا... ياريم کن که مرغ خسته دلم راکه ديري است در اين قفس زنداني است، در آسمان آبي عشق تو پرواز دهم...خدايا... پروردگارا... ياريم کن که شوق پرواز را هميشه در خود زنده نگهدارم ....خدايا... تو خود ميداني که بدترين درد براي يک انسان دور ماندن ازحقيقت خويشتن و رها شدن درگرداب فراموشي و سردرگمي است ... پس تو اي کردگار بيهمتا مرا ياري کن که به حقيقت انسان بودن پي ببرم تا بتوانم روز به روز به تو که سرچشمه تمام حقيقتهايي نزديک و نزديکتر شوم....خدايا...هميشه گفتهام که تو را دوست دارم...حالا هم باتمام وجود فرياد ميزنم: خدايا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم

برچسب:
نویسنده: rahgozar