
باران میبارید .....................
چتر کوچک قرمز رنگ خود را روی سر گرفته بودم .قطره های ریز باران هر
لحظه مرا به یاد تو می آورد.یاد خاطرات شیرین با هم بودن........
یاد خند هایمان زیر باران یاد گریه های شبانه ام که همچون
باران ازروی گونه های سرخم میبارید
چقدر سخت است نبودنت ویا ندیدنت چقدر سخت..........
ناگاه اشکی از دیدگانم جاری شد شد و زیر لب خواندم:
باز باران با ترانه گریه های بی بهانه
میخورد بر سقف قلبم باورت شاید نباشد
خسته است این قلب تنگم
وسال هاست این کلمه را زیر لب زمزمه میکنم:

برچسب:
نویسنده: rahgozar
تاريخ: سه
شنبه
14 خرداد
1392 ساعت: 5:41