خرید بک لینک

بسم الله مهربون

خیلی ها می گفتند دست از آرزویت بکش نشدنی است و محال!

می گفتم مگر خدا بخیل است نعوذبالله...برای خدا کاری ندارد که..

همان خیلی ها خیلی چیزهای دیگر هم می گفتند اما هیچ اهمیتی نداشت...

باید به آرزویم می رسیدم! من با خدا معامله کرده بودم...ان الله لا یخلف المیعاد..

۴ سال بدوی و نرسی خیلی سخت است ها!

۴ سال بخواهی و ندهد خیلی تر سخت است ها!

صبح یک چهارشنبه ای خواب دیدم...

ظهر همان یک چهار شنبه ای مادرم گفتند، مادرش تماس گرفته اند..

عصر همان یک چهارشنبه ای عازم عروسی فاضله بودیم! همکار بابا زنگ زدند که یک آقای روحانی آمده بودند

پرس و جو از شما و خانواده تان!

بابا:

مامان:

من:

من تهِ دلم:

داداشی ها:

مامانم از این متعجب بودند که خانواده وثوقی صبح تماس گرفته اند و هنوز مرا ندیده اند چطور رفته اند تحقیقات!!!

غافل از اینکه همان صبح یک چهار شنبه ای تا دم در حوزه من هم رفته بودند!!!!!!!!

*این جریانات مفصل است و در پستهای اولی وبلاگ نقل شده است...

*من از همان ایام خواستگاری دلبسته اش شده بودم..واین چقدر بد است!

همه آن یک هفته خواستگاری،صبح زود قبل رفتنم به کلاس،میرفتم جلوی ضریح می نشستم نه دعا میخواندم

نه هیچ! فقط به ضریح زل می زدم!

دعایم این بود جلوی ضریح: یا اما رضا هرچی خیرم باشه همون بشه،هرچی شما صلاح بدونین همون خوبمه!

فقط ببخشیدا میشه همین آقاهه خیرم باشه!

**** گدا و این همه ادا !!!! تکیه زده بودم بر نام کهف الورایی امام...

بعد از دارالحجه می آمدم بالا..میرفتم توی صحن جمهوری یک لیوان آب حرم میخوردم..بعد میرفتم بهشت ثامن

سر مزار حاج عبدالله ضابط بعد هم تا حوزه را پیاده می رفتم درحالیکه دعای صباح توی گوشم بود!

صبح میلاد میوه دل امام رئوف

همه خوابهای رنگی رنگی ام تعبیر شد..

* یک سال مثل باد گذشت...یک سال از یاری سرباز امام زمانم گذشت...نمی دانم واقعا یاری بودم در خور

سرباز امام زمان؟! نمی دانم امام زمان از من راضی هست یا نه؟!

یک سال اخلاقهای بد مرا صبورانه به دل کشید و دم نزد...

صبوری کرد تا بزرگ شوم...

چشم پوشی کرد تا آشپزی را بلد شوم!

تا لباس شستن را تا خیاطی را تا خانه داری را تا....

*به چه دردی میخوردم من،هیچ کاری بلد نبودم!

همیشه با مهربانی هایش،آنکه شرمنده می شد من بودم!

خلاصه اینکه: یک سال است که آقای من شده ای..

همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی


باربط نوشت۱: خرده نگیرید اگر کمی احساسی شده این پست...

باربط نوشت۲: از جانب شما به امام رضا تبریک گفتیم پدر شدنشان را..

برچسب: نویسنده: rahgozar تاريخ: سه شنبه 14 خرداد 1392 ساعت: 5:39

صفحه بندی